وقتی زن ها صبح لباس می پوشند می شود یک تبادل زیبای ارزشها را دید، و اینکه او چقدر آکبند است و شما تا حالا لباس پوشیدنش را ندیده اید. عشاق هم بوده اید و دیشب را با هم خوابیده اید و کاری نمانده که نکرده باشید و حالا وقت آن است که او لباس بپوشد.
شاید شما صبحانه خورده باشید و او ژاکتش را پوشیده و با تن نرمش توی آشپزخانه جولان داده که یک صبحانهء مختصر و مفید لختی برای شما درست کند و با هم مفصل درباره شعرهای ریلکه بحث کرده اید و از اینکه او چقدر میداند شاخ درآورده اید.
حالا هردوتان آنقدر قهوه خورده اید که دیگر جا ندارید و وقت آن است که او لباس بپوشد و وقت آن است که برود خانه شان و وقت آن است که برود سر کار و شما می خواهید تنها باشید چون توی خانه چند تا خرده کاری دارید و می خواهید با هم بروید بیرون خوش و خرم قدم بزنید و وقت آن است که شما بروید خانه و وقت آن است که شما بروید سر کار و او توی خانه چند تا خرده کاری دارد.
یا ... شاید این فقط عشق است.
حالا به هر حال، وقت آن است که او لباس بپوشد و لباس پوشیدنش خیلی قشنگ است. تنش کم کم ناپدید می شود و لباس جایش را می گیرد. یک جور بکارت در این کار هست. حالا لباس هایش را تنش کرده، و آغاز به پایان رسیده.
ریچارد براتیگان، مجموعه داستان اتوبوس پیر، ترجمه علیرضا طاهری عراقی
پی نوشت. عجب ذهنی مالیخولیایی جذابی دارد این براتیگان. عین این است که لحظات را با کلمات نقاشی کرده است. یا عکس گرفته است با زاویه خاص، مخصوص خودش. دنیای اسکیزوفرنها زیبایی های خودش را دارد. گفتم در لذت خواندنش با هم سهیم شویم!:)